تبليغاتX
اشک یخی



روزگاريست كه من در پي عشق

 

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

 

وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده

 

من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم

 

من به خاموشي يك مشت صدا

 

كه تو را به سوي خود مي خواند

 

من به خاموشي صد وعده ي پوچ

 

به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:3 توسط اشک یخی |



اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


عمر تو مي گذره اما


واسه اون ارزش نداره


اون تو فكرت نمي مونه


ديگه از تو نمي خونه


عشقتو مي بره  از ياد


اگه حتي تو پري شي


اون ديگه تو رو نمي خواد


اون كه رفته ديگه


برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش


يه دونه ستاره داره


تو چرا به پاش مي سوزي


چشم به راه اون مي دوزي


اون كه رفته از تو حتي


يه نشوني هم نبرده


گل لبخند تو چيده


سهم شادياتو برده


اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره


اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره


اون كه رفته ديگه برگشتي نداره


عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:59 توسط اشک یخی |



نفرين به دست سرنوشت


قسمت من رو بد نوشت


نفرين به اون آتشي كه


افتاده توي اين بهشت


نفرين به دستاي تو كه


زنجير عشق و پاره كرد


نفرين به اون نگاه تو


كه قلبم و بيچاره كرد


نفرين به قاب عكس تو


به روي ديوار اتاق


نفرين به اون سنگ دلت


از من نميگيره سراغ


نفرين به كار روزگار


از تو چي مونده يادگار


نفرين به دنياي تو كه


با من شده ناسازگا
ر

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:9 توسط اشک یخی |



تو دور مي شوي

 

و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند

 

و تك شقايقم در مرداب مي ميرد

 

و حال در بطن اين لحظه هاي سرد

 

سبد هاي سيب پر از خالي است

 

ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم

 

و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم

 

آه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن

 

وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:13 توسط اشک یخی |



خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي

 

رفتي جدا از منو كنار اون نشستي

 

خدا رو خوش نمياد بي جا قضاوت كني

 

با رفتنت عزيزم به من خيانت كني

 

خدا رو خوش نمياد تو مال من نباشي

 

با رفتنت غصه رو به قلب من بپاشي

 

خدا رو خوش نمياد سراغمو نگيري

 

تنها بزاري منو با اينهمه غريبي

 

خدا رو خوش نمياد دل منو رد كني

 

تو چشمه ي آرزوم حسرت و بي حد كني

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:31 توسط اشک یخی |



او تمام مدت همين حرف را مي زند

سر به شانه ي خسته ام مي سايد

قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم

و اهسته با عشق مي گويد

دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم

و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند

وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است

و او باز اهسته مي گويد

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:12 توسط اشک یخی |



خسته ام

 

چشم هايم خسته است

 

ذهنم پر تشويش

 

قلبم پر درد

 

گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند

 

لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند

 

انتظاري تلخ

 

نه

 

انتظار شيرين است

 

چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است

 

وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است

 

انتظارم ديگر رو به پايان است

 

با بودن تو

 

ذهنم پر از آرامش

 

قلبم مملو از عشق

 

چشم هايم پر شور

 

اما

 

لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند

 

وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند

 

باز هم

 

قلبم پر درد

 

ذهنم پر تشويش

 

چشم

 

 

به یاد مهدی عزیزم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:46 توسط اشک یخی |



اوست پایدار

 

میرسد روزی که مرگ عشق باور کنید

 

زندگی بادی از جنس غم است

تار میسوزد از تار غم میماند

رفتی و اسیر خاکی در بدر شدی   رفتی و تو غمی در دل مادر شدی

رفتی و بعد از رفتنت بابا نخندید  مادر لباسی جز سیه بر تن نکرد

بس که کوته گشت عمر زندگانی    شدی ناکام در اوج جوانی

  کند خواهر برایت گریه بسیار  که ای جانا امینی رفته از یاد

  رفتی و تنها و بی کس در بدر   بر در قبرت نوشتند بیخبر

  رفتی و جز خاطراتت بیش نیست   رفتی و جز یادگارت هیچ  نیست

  خاطراتت شب وروزبا من است صدای خنده های تو طنین اندازگوش من است

  باورنمیکنم که رفته ای از بین ما دراوج جوانی شده حجله ات قبر سیاه

  همدم تو تنهایی ودرد وغم است لباس عروسیت گفنی ازجنس غم است

  رفتی و ما با این تنایی چه کنیم   رفتی و با غم غربتت در قبر چه کنم

شب و روز آرزویم این است    روزی برسد وعده دیدار

  تو که رفتی پس چه دانی    از غم هجر تو پیر شدم در جوانی

  بی تو بودن سخت و دشوار است   دلم از ندیدن تو سخت  بیمار است

  خدا صبری دهد خانواده ات را    که اکنون خسته و بیمار و زارند

  کجاست آن نو گل شاداب خدایا؟  عجل یک لحظه آمد برد او را؟

  میکشم عکس تو را بر لوح قلبم    تا فراموشی نشوی تو در خیالم

  چه کسی میداندکه من رفیق دیرینه ام راچه آسان داده ام از دست خدایا 

گویند خاک فراموشی آورد  اما داغ دل من فراموش شدنی نیست

  خنده هایت ،حرف هایت ،ان نگاهت   هنوزم یاد دارم طنین صدایت 

چه کنم پنجه عجل تو را هدف کرد  تو را همیشه بسته چون صدف کرد

روزگار چگونه خطا کرد؟  بین همه تو را جدا کرد

  ای کاش زمان برمی گشت  یا که نه تو بر میگشتی

  چه توان کرد به غیر از دعا  تو که نیستی حالا رفته ای پیش خدا

  رفتی و من مانده ام با یاد تو  رفتی و من مانده ام با خاطرات شاد تو 

 

 

خانواده محترم امینی با نهایت تاسف و تاثر درگذشت دوست و برادر عزیزم مهدی جان را به شما و خانواده داغدارتان تسلیت عرض نموده و از خداوند منان برای آن مرحوم مغفرت و برای شما خانواده بردباری مسئلت مینمایم .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:4 توسط اشک یخی |



 بازگشت همه به سوی اوست

 

 

ای دیر به دست آمده زود برفتی            آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

 

 

داس اجل هر چه انسان و انسانیت است میدرود. آدمی پر بساط حیات , هرگز روزگاری را بدلخواه خود پایان نمیدهد چونکه سایه مرگ دنباله رو زنده گی انسانهاست باز هم مرگ با سر انگشتان سیاهش،مهدی جان مظلومانه ،ناشاد و ناکام از این دنیا رفتی . در اوج جوانی بدون خداحافظی از پدر و مادر و دوستان و اشنایان،مهدی جان با این همه خاطره چه کنم ،خاطره هایی که از درون نابودم میکند .امشب شب اول قبر ت هست مهدی جان،هیچکس نداند خداوند شاهد است که تو پاک بودی و معصوم ،تمام واجبات و مستحبات را انجام میدادی .ولی شب اول شبی سخت است مهدی جان اومدم بالای خونه جدیدت ،مهدی جان نترس همگی ما امشب پیشتیم مهدی جان یه وقت نترسی عزیز دلم ،همیشه نامت جاوید و روحت زنده هست .این 3 بیت زیر که در زیر اعلامیه مهدی عزیزم نوشته است را به یادگار مینویسم در صندوقچه اسرارم .امیدوارم خداوند به همه ما صبر جزیل بدهد آمین .

 

 

برفت آخر و نیک و نامی ببرد                 زهی زندگانی که نامش نمرد

تن زنده دل خفته در زیر گل                 به از عالمی زنده مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک                   تن زنده دل گر بمیرد چه باک

 

 

شنبه:   ۱۳۸۸/۷/۱۸

ساعت ۴ بعداز ظهردر بیمارستان ۱۷ شهریور برازجان به دیار باقی شتافت

 

 

 

 

منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم
زهجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم

زِهَر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:15 توسط اشک یخی |



به شونه هام تكيه بكن

منم يه شاخه ي ترم

سايه ي باد بي نشون

گذشته از روي سرم

به دست من بوسه بزن

كه خالي از نوازشه

چشماي بي فروغ من

غرق نياز و خواهشه

به خنده هام نگاه نكن

گذشته اب از سر من

داره برام قصه ميگه

مادر غم مادر غم

بهم بخند اره بگو

يه ادم يه لاقبا

صداي گريه هاي من

گم مي شه تو خواب صدا

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:48 توسط اشک یخی |



هر لحظه دعا کردم تا اینکه تو برگردی

 

یک عمر خدا کردم تا اینکه تو برگردی

 

تنها شدم و خود را در وادی هجران ها

 

از هر که جدا کردم تا اینکه تو برگردی

 

با یاد تو سر بردم در اوج پریشانی

 

خواهش زخدا کردم تا اینکه تو برگردی

 

آن لحظه آخر را دیدی چه قسم دادی

 

من نیز وفا کردم تا اینکه تو برگردی

 

می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من

 

صدبار صدا کردم تا اینکه تو برگردی

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:11 توسط اشک یخی |



گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

 

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

 

باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

 

کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

 

سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

 

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

 

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره

 

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:1 توسط اشک یخی |



كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد

آفتاب ديدگانم سرد ميشد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد

اشكهايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

 

 

 

سرانجام شب یلدای این پاییز

نگاه سرد من بر قاب عکست بود

و لبخند قشنگت را هزاران بار بوسیدم

و در چشمان زیبایت نگه کردم

و با عکس خموشت گفت و گو کردم

شنیدستم که عکست بارها می گفت:

تورا من دوست می دارم!!!!

و شاید هم خیال خوش خیالم بود

نمی دانم!

ولی ای کوه سرشار از غرورم

عشق تو یلداترین فصل کتاب زندگانی بود

تو را من دوست می دارم

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:19 توسط اشک یخی |



كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم . عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه ی دوستان و روزه داران محترم تبریک عرض می نمایم.

 

 

 

برام دعا كن عشق من؛ همين روزا بميرم

 

 

آخه دارم از رفتنت؛من بی صدا میمیرم

 

 

دعا كنم كه اين نفس تموم شه تا سپيده

 

 

كسي نفهمه عاشقت؛ چي تا سحر كشيده

 

 

اين آخرين بار عزيز؛ دستامو محكمتربگير

 

 

آخه تو كه داري ميري؛به من نگو بمون؛نمير

 

 

داري ميايي ؛يه باغ سبز درش به روت باز هنوز

 

 

من باغ سوختم نازنين؛باشه برو با من نسوز

 

 

اگه يه روز برگشتيو؛ گفتن فلاني مرده

 

 

بدون كه زير خاك سرد؛ حس نگاتوبرده

 

 

گريه نكن براي من؛قسمت ما همينه

 

 

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه

 

 

اين آخرين بار عزيز؛دستامو محكم تر بگير..........

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:30 توسط اشک یخی |



سلام دوستان گلم ،امیدوارم که توانسته باشید از  این روزها و شب های لیالی قدر به خوبی استفاده کرده باشید .وحاجت خودتان را از مولایتان علی گرفته باشید . وتوانسته باشید  راه و روش حضرت علی (ع) هم در زندگی و هم در آخرت  توشه خود قرار دهید

 

سه روز است که کوچه‏ها بوی تو را نشنیده‏اند.

سه روز است که نوازش گام‏هایت بر سر خاک نباریده.

سه روز است که نخلستان‏ها، صدای مهربانت را حسرت به دل شده‏اند.

سه روز است که چاه، بغض‏های نشکفته‏ات را آه می‏کشد.

سه روز است که شهر از دلهره و درد به خود می‏پیچد.

آه، علی... علی... علی..!

سایبان مهربانی بی‏بدیل دستانت کجاست تا جان‏پناه یتیمان کوفه باشد؟

شانه‏های کوهوار حیدری‏ات کو که هم‏بازی یتیمان غمگین شود؟

بازوان خیبرگشایت چه شد که حق مظلوم بستاند؟

آه، علی... علی... علی..!

دلتنگ دیدار فاطمه بودی، می‏دانم؛ اما زود بود سایه برگیری از سر زینب علیهاالسلام .

مشتاق روی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بودی می‏دانم؛ اما زود بود تنهایی «دین»، بی‏استواری شانه‏هایت.

بی‏تاب و شیفته ملاقات پروردگار خویش بودی، باشد؛ اما هنوز انسان در ابتدای معرفت، سرگردان بود. می‏دانم چه به روزت گذشته.

می‏دانم هر روز و هر لحظه در آرزوی رفتن بودی، بعد از آن حادثه شوم نگفتنی. «انس تو به مرگ، از انس کودک به پستان مادر بیشتر بود.» «تو مانند پیامبرانی که در جوامع بشری مبعوث می‏شدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند، در زمانی ظهور کردی که زمان آنان نبود».

پسر ملجم، به ضربت شمشیری تو را رهایی داد از دنیای نامردمی‏ها و برای دنیا، ارمغان آورد، یتیمی و شوربختی را.

آه، مولا جان!

می‏روی و خون جگرت را به یادگار می‏گذاری در سینه شیعه تا هر روز و هر لحظه به یاد غربت خانه‏نشینی‏ات خون بگرید. می‏روی تا هر روز به یاد مظلومیت مطلق ـ شجاع‏ترین مرد عرب ـ ضجه بزند.

تا هر روز از بی‏وفایی کوفه بنالد. ای اندوهستان درد! تو را دیدند و انکار کردند؛ تو را حقیقت محض را. سلام‏هایت را شنیدند و جوابی ندادند.

غدیر را به فراموشی نشستند و ریسمان بر دستان خدایی‏ات نهادند.

آه، علی... علی... علی..!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط اشک یخی |



با سلام درود به همه دوستان گلم

امروز روز تولد پیوند دوستی شما با وبلاگ خودتون هست که دوساله  میشه و از همه عزیزانی که با ابراز محبتشون به من کمک کردند تا بتونم این وبلاگ رو تا به اینجا برسونم ممنونم و سپاسگزاری می کنم و امیدوارم سالیان سال بتونیم در کنارهم و با محبت های شما دوستان گلم  این وبلاگ رو بهتر و بهتر کنیم و با هم تولد چندین سالگی این وبلاگ رو جشن بگیریم.

 

سبد سبد عشق و دوستی نثارتان باد انشالله که مثل همیشه سبز باشید وسربلند، این گل ها تقدیم به شما دوستان گلم همراه با عشق بیکران ،البته خودتون گل هستید.تولد ۲ سالگی وبلاگم همراه شما دوستان گلم جشن میگیرم .

.

 

دو سال نقش فاصله هامان سكوت بود

 

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

 

ای كاش قفل سخت سكوت تو میشكست

 

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

 

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

 

با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی

 

اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام

 

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

 

آری كویر تشنه به باران نمی رسد

 

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:40 توسط اشک یخی |



اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره
  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 16:20 توسط اشک یخی |



براي تنهايي ات
گريستم
نه بخاطر بوسه
نه بخاطر جسم عريانت
به خاطر خودت
به خاطر زنانگي پاکت
نه بخاطر تنهايي من
نه بخاطر فراموشي
بخاطر به تو انديشيدن
در لحظات زندگي
به خاطر پاکي کلامت
در اعلام عشق
نه بخاطر جبران خطاي ديروز
نه بخاطر قضاوت فردا
بخاطر امروزت
به خاطر هر روزت
نه بخاطر آن شب ها در کنار تو
نه به خاطر امشب
در غياب تو
بخاطر عشق نهانت
که دنياييست
بخاطر تنهايي ات
در عين ازدهام
نه بخاطر فريب تو
نه بخاطر ترهم
به خاطر خاطرات ديروز

برای تنهایی ات مینویسم...



+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:39 توسط اشک یخی |



 

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم

واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم

مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم

اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من

رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما

بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا

حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم

كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم

هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم

براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم

ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته

به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:40 توسط اشک یخی |



کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:32 توسط اشک یخی |



حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري

رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري

حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه

اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه

عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي

ياد تو مي افتم هر وقت

هي مي گم جاي تو خالي

هي ميگم جاي تو خالي

تو شباي پر ستاره

دل من هواتو داره

ياد من مي مونه نيستي

بودنت خواب و خياله

روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما

با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا

حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم

هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم

ديگه خسته ام از اين عشق خيالي

هي ميگم جاي تو خالي

هي ميگم جاي تو خالي

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:45 توسط اشک یخی |



مرا درياب

تو اي تنهاترين شاهد

تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

بجز تو آشنايي من نمي‌يابم

بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم

مرا درياب

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم

و ميداني كه قلبم جز به عشق تو

و نام تو

و ياد تو

نخواهد زد

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت سرا هستم

مرا درياب

كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم

مرا بنگر.. مرا درياب

قسم به راز چشمانم

به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم

به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها

به عشق پاك

به ايمانم

به چين صورت مادر

به دست خسته‌ي بابا

به آه سرد تنهايي

به قلب مرده‌ي زاغان

به درد كهنه‌ي زندان

به اشك حسرت روحم

به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم

اگر دستم بگيري و

از اين زندان رها سازي

برايت عاشقانه شعر خواهم گفت

همين يك قلب پاكم را

و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست

به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

مرا از غربت زندان رها گردان

نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد

مرا درياب

مرا درياب كه غمگينم

 

 

برای کشتن یک پروانه لازم نیست لهش کنی

 

                              فقط کافیه گلش رو ازش بگیری

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:20 توسط اشک یخی |



خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

 

 

برگشته ام تا بگویم هستم،نفس میکشم و زندگی خواهم کرد  

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:13 توسط اشک یخی |



کاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گام ها تقسيم کرد
کاش مي شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهيم کرد

 

کاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

کاش مي شد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ کرد
کاش مي شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

 

کاش مي شد در سکوت دشت شب
ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد،دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشيد

 

کاش مي شد مثل يک حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
کاش مي شد چادر شب را کشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد

 

کاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوب ها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد

 

کاش مي شد با محبت خانه ساخت
يک اطاقش را به مرواريد داد
کاش مي شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشيد داد

 

کاش مي شد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
کاش مي شد که دلي را شاد کرد
بر لب خشکيده اي يک غنچه کاشت

 

کاش مي شد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش مي شد مثل قوهاي سپيد
ازلب درياي مهرش آب خورد

کاش مي شد جاي اشعار بلند
بيت ها را ساده و زيبا کنم
کاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه ي رويا کنم

 

کاش مي شد با کلامي سرخ و سبز
يک دل غم ديده راتسکين دهم
کاش مي شد در طلوع ياس ها
به صنوبر يک سبد نسرين دهم

 

کاش مي شد با تمام حرفها
يک دريچه به صفا را واکنم
کاش مي شد در نهايت راه عشق
آن گل گمگشته را پيدا کنم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:35 توسط اشک یخی |



یادم آید : تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند براین آب نظر کن،

آب، آیینه ی عشق گذران است ،

تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:12 توسط اشک یخی |



من تموم قصه هام قصه تــــــوست         

                                 اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست   

يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون

                 سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون                

بردمت تــو گلخونه که نريزه روی سرت

                                     تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت  

نشکنی زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ

               من تموم قصه هام قصه تــــــوست         

        اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست 

                            يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش ميشدی

             اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدی

                              آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده

               که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده

                              که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم

            دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت

                            اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برايت 

انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 8:9 توسط اشک یخی |



 

 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

با سلام خدمت تمام دوستان گلم ، آنهایی که در گرما و سرما،در خوشی و ناخوشی همیشه همراه و همدم شب های تنهایی من بودند کسانی که در سخت ترین شرایط باز هم منو فراموش نکردند و اکنون یک سال از اولین روزی  که در این وبلاگ نوشتم می گذرد روز اولی که شروع به ساخت این وبلاگ کردم حسی عجیب داشتم کم کم به این احساس پاک عادت کردم حرف هایی از عشق گفتم و حرف هایی از غم دیگه به این واژه عادت کرده ام "عشق"شاید شما از این واژه خسته شده اید ولی آدمی بدون عشق هیچ است. عشق یعنی امید، زندگی ،موفقیت و عشق بدون سختی و مشققت ممکن نیست . اگر همراهی شما دوستان گلم نبود شاید اکنون به این موفقیعت بزرگ نمی رسیدم که جشن یک سالگی وبلاگ خودم را  با همراهان همیشگی ام جشن بگیرم از همه شما دوستان گلم متشکرم.

كوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي كه در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند كه به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم هيچ كس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد كسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است كاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد كه روزي احساسي بميرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:7 توسط اشک یخی |




سالروز آغاز ولايت و امامت

آخرين سحاب رحمت و يگانه ذريه ذخيره دودمان آل طاها،  
حضرت
مهـدي مـوعـود (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــور تبريك و تهنيت باد.

 

 

مهديا!

 

جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.

 

يارا!

 

دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.

اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.

 

مولا جان بيا! ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:45 توسط اشک یخی |



 

 

بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق

 

بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق

 

بگو اي سوخته اي بي رمق اي کوه خسته

 

بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شکسته

 

بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روي زخمات

 

بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات

 

بذار سر رو شونه ام گريه تر هام

 

از اون شب گريه طرف هق هق ..... بذار باور کنم يه تکيه گاهم.. براي غربت يک مرد عاشق

 

رها از خستگي هاي هميشه باورم کن

 

بذارتا خاليه سينه ام برات آغوووش باشه

 

برهنه از لباس غصه هاي دوروديرين

 

بذارتا بوسه هاي من برات تن پوش باشه

 

تو با شعر اومدي عاشق تر از عشق

 

چراغي با تو بود از جنس خورشيد کدوم طوفان چراغو زد روي سنگ..کتاب شعرو از تو دست تو دزديد

 

بگو اي مرد من اي مرد عاشق

 

کدوم شعرازين کوچه گذر کرد

 

هنوز باغچه برامون گل نداده

 

کدوم پاييز زمستونو خبر کرد

 

بذارسرروي شونم گريه ترهام

 

از شعر گريه هاي طرف هق هق... بذار تا باور کنم يه تکيه گاهم...براي غربت يه مرد عاشق

 

تقدیم به بهترینم M

تقدیم به کسی که دوست داشتن را به من آموخت

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:54 توسط اشک یخی |




تو هر گز نازنين صادق نبودي

به فكر اين دل عاشق نبودي

دل پاكي كه حكم كيميا داشت

به تو دادم ولي لايق نبودي

تو يادت هست ما بي كينه بوديم

نگهبان غمي ديرينه بوديم

چو مرغ آه ، با هم گرم پرواز

بلاتكليف اين تقدير پيرم

دارم آهسته از ياد تو ميرم

بگو از كي تموم لحظه هاي

جوونيمو دوباره پس بگيرم

چه شوق ديدنت رفته تو جونم

ديگه سخته برات آواز بخونم

مي خوام باور كني تا زنده هستم

نمي شه باشم و پيشت نمونم

ازت ساختم يه خورشيد طلايي

يه گهواره واسه لمس لالايي

حالا كه عاشقت خوابش گرفته

نه تو هستي ، نه ميدونم كجايي

برات پروانه بودم پر شكسته

سرا پا بودم اما سر شكسته

بگو بعد تو بي تاب كه باشم

به كي تكيه كنم با دست بسته


قلب  من را خون کردی

                         مدت هامیشه منو تنها گذاشتی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط اشک یخی |