سلام...سلامي به زيبايي انتظارو به وسعت سكوت من یک عاشق هستم20 سال دارم از شهر برازجان مي نويسم...
مي نويسم تنها به ياد او و براي او... مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر... مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرین انتظار را به من آموخت.
به راستي كه انتظار چه زيباست...چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.زندگي آن لحظه اي است كه منتظرخود رادرزير سايه ي معشوق بيابد،معشوقي كه تمام هستي تنها با وجود او معنا پيدا مي كند.معشوقي كه نام قشنگش كبوتر دل را ديوانه وار به شوق پرواز در مي آورد.
آري...نام دلربايش توهستي.(...ديگه دوسش ندارم به همين خاطر اسمش رو برداشتم... جان تمام هستي ام،لحظه هاي بي كسيم و آشيان وجودم تنها زماني معنا پيدا مي كند كه تو در كنارم باشي)...
هرروزوهرشب چشم به راه جاده ي بي منتهاي روزگار هست تاروزي كه تو بيايي...
هر گنهكاري مجازاتي دارد ولي روزگار سخت ترين مجازاتش را براي دل عاشق من گذاشت،آن هم دوري تو... خدايا ميخوام داد بزنم ميخوام اشک بريزم تا اين بُغض چند ساله را که تو در من بوجود آوردي بترکد ميخواهم فرياد بزنم و اسمش را صدا زنم که شايد ت و نگاهي به من اندازي و به اين دل خسته من تواني بدهي تا بتوانم همچنان منتظر بمانم....آه ه ه ه ه ه خداي من. دوست کوچک شما براي تنهائي هاي خود مينويسد.(( شاد باشيد و خوش بگذره))