تبليغاتX
اشک یخی



یادم آید : تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند براین آب نظر کن،

آب، آیینه ی عشق گذران است ،

تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:12 توسط اشک یخی |