تبليغاتX
اشک یخی




سالروز آغاز ولايت و امامت

آخرين سحاب رحمت و يگانه ذريه ذخيره دودمان آل طاها،  
حضرت
مهـدي مـوعـود (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــور تبريك و تهنيت باد.

 

 

مهديا!

 

جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.

 

يارا!

 

دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.

اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.

 

مولا جان بيا! ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:45 توسط اشک یخی |



 

 

بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق

 

بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق

 

بگو اي سوخته اي بي رمق اي کوه خسته

 

بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شکسته

 

بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روي زخمات

 

بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات

 

بذار سر رو شونه ام گريه تر هام

 

از اون شب گريه طرف هق هق ..... بذار باور کنم يه تکيه گاهم.. براي غربت يک مرد عاشق

 

رها از خستگي هاي هميشه باورم کن

 

بذارتا خاليه سينه ام برات آغوووش باشه

 

برهنه از لباس غصه هاي دوروديرين

 

بذارتا بوسه هاي من برات تن پوش باشه

 

تو با شعر اومدي عاشق تر از عشق

 

چراغي با تو بود از جنس خورشيد کدوم طوفان چراغو زد روي سنگ..کتاب شعرو از تو دست تو دزديد

 

بگو اي مرد من اي مرد عاشق

 

کدوم شعرازين کوچه گذر کرد

 

هنوز باغچه برامون گل نداده

 

کدوم پاييز زمستونو خبر کرد

 

بذارسرروي شونم گريه ترهام

 

از شعر گريه هاي طرف هق هق... بذار تا باور کنم يه تکيه گاهم...براي غربت يه مرد عاشق

 

تقدیم به بهترینم M

تقدیم به کسی که دوست داشتن را به من آموخت

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:54 توسط اشک یخی |




تو هر گز نازنين صادق نبودي

به فكر اين دل عاشق نبودي

دل پاكي كه حكم كيميا داشت

به تو دادم ولي لايق نبودي

تو يادت هست ما بي كينه بوديم

نگهبان غمي ديرينه بوديم

چو مرغ آه ، با هم گرم پرواز

بلاتكليف اين تقدير پيرم

دارم آهسته از ياد تو ميرم

بگو از كي تموم لحظه هاي

جوونيمو دوباره پس بگيرم

چه شوق ديدنت رفته تو جونم

ديگه سخته برات آواز بخونم

مي خوام باور كني تا زنده هستم

نمي شه باشم و پيشت نمونم

ازت ساختم يه خورشيد طلايي

يه گهواره واسه لمس لالايي

حالا كه عاشقت خوابش گرفته

نه تو هستي ، نه ميدونم كجايي

برات پروانه بودم پر شكسته

سرا پا بودم اما سر شكسته

بگو بعد تو بي تاب كه باشم

به كي تكيه كنم با دست بسته


قلب  من را خون کردی

                         مدت هامیشه منو تنها گذاشتی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط اشک یخی |



جاده قلب مرا رهگذری نیست که نیست

جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست



آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد

كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست



شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم

كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست



اين دل خسته زماني پر پروازي داشت

حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست



بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا

بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست



شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من

با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

 

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان

كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست ....

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:48 توسط اشک یخی |