تبليغاتX
اشک یخی



 

 

صدايم كن

تا واژه سرخ رفاقت را با دو دست سرد اما مهربان تقديمت كنم

  

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار: دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي

هشت :  هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

 

  تقدیم به استادم

 

که من سرکش را

رام کرد،دوست

 داشتن و زندگی

کردن زندگی خود را

 به من آموخت.

  و آن هنگام که به او

 وابسته شدم

استقلالم را به من

بازگرداند،

استقلالی که هرگز

 نداشتم...

 

خدایا گرامیدارش

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:29 توسط اشک یخی |



دل نوشت...

 

ناراحت بود

غصه ام گرفت وقتی ناراحتیش رو احساس کردم

بهش گفتم چی شده چرا اینقدر ناراحتی ؟

گفت هیچی. گفت نمی تونم به کسی بگم!

گفتم آخه چرا ؟ کی از من به تو نزدیکتر، بالاخره باید دردتو به یکی بگی پس بگو ....

خیلی اصرار کردم تا حرفشو بزنه، اونم دیگه از این سکوت خسته شده بود، می خواست داد بزنه و بگه چقدر غصه داره پس گفت:

از درد گفت

از غم

از افسوس

از اندوه

از گذشته که چه زود گذشت

از آینده که چه تلخ می گذره

از نامهربونیه آدما

گفت هر کس به طریقی می شکنتش ..... و زیر لب زمزمه کرد:

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند       بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست        از دوست بپرسید چرا می شکند

 

خیلی ناراحت شدم

با صدایش بار یه غم عظیم رو حمل می کرد

می خواست ادامه بده اما سکوت .......

سکوت اومد و بهش اجازه نداد

سکوت همیشه ازش اجازه فریاد رو می گرفت

سکوت می گفت این درد فقط برای توئه باید تا آخر عمر به تنهای اون رو تحمل کنی و اجازه نداری درد و غمت رو برای کسی باز گو کنی.

پس سکوت کرد و دیگه ادامه نداد.

اما من همچنان ناراحتی اون رو احساس می کردم

احساس می کردم دلم داره می ترکه.

بهش گفتم حالا که نمی تونی بگی پس بنویس

قلم رو به دست گرفتم و روی کاغذ گذاشتم

ناگهان قطره ی اشکی از چشم پایین اومد و صفحه ی کاغذ رو نوازش کرد

از اشک پرسیدم تو برای چی اومدی؟

اشک گفت : خودت به دل گفتی بنویس! من اومدم تا حرف دلو بنویسم حرفی که بارها و بارها با اومدن من مکتوب شده اما هیچ کس حرف دل رو نخوند.

و بعد بهم گفت: یادت باشه حرف دل رو فقط با من میشه نوشت اما چشای هیچ کس قادر به خوندنش نیست.

و اون وقت بود که آهی کشیدم و فهمیدم حرف دل رو نه میشه زد نه میشه نوشت.

پس من هم سکوت کردم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:54 توسط اشک یخی |