تبليغاتX
اشک یخی



 
با سلام خدمت دوستان گلم حتما ميخواهيد بدونيد چه خبره که دوباره سرو کلم پيداشده ۲۶ بهمن ماه سالروز تولد من بود اين روز عزيز را به خودم تبريک ميگم و از تمام عزيزاني که در اين چند روزه با اظهار نظرشون نسبت به من لطف داشتند سپاسگذارم.
۲۶/بهمن/۱۳۸۶
 
تولدم مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:58 توسط اشک یخی |



 

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 8:22 توسط اشک یخی |



 
هر روز از پشت پنجره سکوت به تنهايي ام خيره مي شوم 

دلم تنگ شده براي پرواز و دوباره شکفتن

زمزمه باد و آواز پرنده نويد آورده اند .

طلوعي دوباره در پيش است .

دلم هواي غريبي دارد

هواي عشق و اميد .

عجب دلنواز است ترانه زندگي
 
 
 
 
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست 

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم چون...........

زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
چون در تنهايي به تو فکر مي کنم

شايد در سکوتي يا شايد در شبي سرد و باراني دوباره در کنارم باشي
تنهايي را دوست دارم .........

 
 
 
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:29 توسط اشک یخی |



 

چه كسي خواهد ديد
 
مردنم را بي تو
 
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا
 
با تو چه كس مي گويد
 
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
 
روي خندان تو را كاش مي ديدم
 
شانه بالا زدنت را و تكان دادن دستت
 
كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر
 
چه كسي باور كرد
 
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
 
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
 
ياد بگيري از من آنچه را مي بخشي
 
 
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط اشک یخی |



ديگر از دست خودم هم خسته ام

از سكوت, اين مرگ مبهم خسته ام

مرده هاگفتند مرگ آسايش است

من ولي حالا كه مردم خسته ام

آه .. برداريد از رويم نقاب

من دگر از اسم آدم خسته ام

از تمام حرف ها كه مي زنيد

از همين لفظ نخور غم خسته ام

اين كه بايد پيش چشمان شما

تا ابد محتاج باشم خسته ام

اين شما اين ذره هاي آخرم

من كه ديگر از خودم هم خسته ام ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:22 توسط اشک یخی |



ببين اشك من از دريا گذشته

                                            دل سرگشته از دنيا گذشته

سياه پوشيده درسوگ جدايي

                                             كه كارش ازهمه اينها گذشته

شكسته بال احساس من اي داد

                                             امان ازاين دل بي رحم صياد

نه ويرون كرد همه ويرونه هارو

                                            نه اين ويرونه هاروكردآباد

منودرهم شكست وعاشقم كرد

                                            خودش دريانبودوقايم كرد

دلمروزيرپاانداخت،اينجور

                                             پرازحالوهواي هق هقم كرد

ببين اشك من ازدرياگذشته

                                             دل سرگشته ازدنياگذشته

سياه پوشيده درسوگ جدايي

                                             كه كارش ازهمه اينها گذشته

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:38 توسط اشک یخی |



تنهاي تنهايم,من,خلوت و اشک چنديست هم خانه ايم
امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره
همان ستاره که به يادت برگزيده ام سخن مي گويم
اگر چه خسته و شکسته ام
 اما ...
ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشکند
قاصدکي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يکباره بغضم مي شکندو دلم ...بيچاره دلم
 اينبار نيزدر خود مي شکنم.
دلم مي گيرد از اشکهايم که مي ريزند
حرفهايم که نگفته مي مانند
و از غم که از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن
ديگر دارد يادم مي رود نام او که برايش مي بارم
همراه با اشکها مي خندم
خنده اي تلخ
بر خود که چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي کند
و اين آتشي است بر جانم
ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست و  آشکارا هق هق مي زنم
و مي شنوند قاصدک ها و گل ها,  قاصدک بغضش را فرو مي برد و مي رود ...
گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا کند 
و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...
امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت
ولي افسوس که ديگر نيستي ...
و افسوس .

تقديم به كسي كه با رفتنش برج آرزوهايم را ويران ساخت و كلبه عشقم را بي نور كرد


 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:26 توسط اشک یخی |



رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم
غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم
هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش
اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو اتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد
اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش
تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:24 توسط اشک یخی |



عشق...

دوستت دارم تنها تو را دوست دارم با عشقی که هرگز نمی میرد تا خورشید سرد شود و تا ستاره ها فرسوده شوند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:48 توسط اشک یخی |



نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!
 
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:54 توسط اشک یخی |



خانه دوست کجاست ؟ در فلک بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
مردم اغلب تنهایند ، زیرا به جای ساختن پل دیوار میسازند
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:6 توسط اشک یخی |