تبليغاتX
اشک یخی



مرگ من روزي فراخواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبارآلود و دور
يا خزاني خالي از فريادو شور

مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها ، ديروزها !

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره که در خاکم نهند
آه ، شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند

بعدمن ناگه به يکسو ميروند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي ميخزند
روي کاغذها و دفترهاي من

در اتاق کوچکم پا مي نهد
بعد من، با ياد من بيگانه اي
در بر آيينه مي ماند به جاي
تار مويي ، نقش دستي ، شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هرچه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شکيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک !
بي تو، دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ   . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:54 توسط اشک یخی |



کاش می شد از میان ژاله ها / جرعه ای از مهربانی را چشید / در جواب خوبها جان هدیه داد/ سختی و نامهربانی را ندید / کاش میشد با محبت خانه ساخت / یک اطاقش را به مروارید داد / کاش می شد آسمان مهر را / خانه کرد و به گل خورشید داد / کاش میشد بر تمام مردمان/ پیشوند نام انسان را گذاشت / کاش می شد که دلی را شاد کرد / بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت / کاش میشد در ستاره غرق شد / در نگاهش عاشقانه تاب خورد/ کاش می شد مثل قوهای سپید / از لب دریای مهرش آب خورد / کاش میشد جای اشعار بلند / بیت ها راساده و زیبا کنم/ کاش می شد برگ برگ بیت را / سرخ تر از واژه رویا کنم/ کاش میشد با کلامی سرخ و سبز / یک دل غمدیده را تسکین دهم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:40 توسط اشک یخی |



 

من زندگي را دوست دارم / ولي اززندگي دوباره مي ترسم / دين را دوست دارم / ولي از كشيشها مي ترسم / قانون را دوست دارم / ولي از پاسبانها مي ترسم عشق را دوست دارم / ولي از زنها مي ترسم / من مي ترسم پس هستم / اينچنين مي گذرد روز و روزگار من / من روز را دوست دارم / ولي از روزگار مي ترسم ...

ورسالت من اين خواهد بود / تا دو استكان چاي داغ را / از ميان دويست جنگ خونين / به سلامت بگذرانم / تا در شبي باراني آنها را با خداي خويش / چشم در چشم هم نوش كنيم .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:39 توسط اشک یخی |



 

 

 

اگر یکبار بخواهم نشان بدهم که تو را دوست دارم قلب تکه پاره ام را به تو هدیه میکنم... قلبی که با تیغ تیز عشقت شکافته شد ...قلبی که فقط و فقط به خاطر تو تپید ...قلبی که برای من صدا کرد ولی برای تو تکه تکه شد...تو را حس میکنم... صدایت را میشنوم...صدای پاهایت... صدای پاهایت زیر شرشر باران...صدای عشقت از بین هزاران گل عاشق...

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:23 توسط اشک یخی |