تبليغاتX
اشک یخی



 

 

وقتی شب ، شب سحر بود  توی کو چه های وحشت

 

وقتی هر سایه کسی بود، واسه بردنم به ظلمت

 

وقتی هر ثانیه ی  شب، طپش هراس من بود

 

وقتی زخم خنجر دوست، بهترین لباس من بود

 

تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی

 

برام از روشنی گفتی، پرده شب دریدی

 

ای طلوع اولین روز، ای رفیق آخر من

 

به سلامت سفرت خوش، ای یگانه یاور من

 

مقصدت هر جا که باشه، هر جای دنیا که باشی

 

خاطرت باشه که قلبت،  سپر بلای من بود

 

تنها دست تو رفیق، دست بی ریای من بود

 

اگه باشی یا نباشی، برای من تکیه گاهی

 

 

برای من که غریبم، تو رفیقی چون پناهی.....

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 7:10 توسط اشک یخی |



 

 

آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

من به پايان دگر نيندنشم

 

که همين دوست داشتن زيباست

 

..........

 

از سياهي چرا هراسيدن

 

شب پر از قطره هاي الماس است

 

آن چه از شب بجاي ماند

 

عطر خواب آور گل ياس است

 

.........

 

بگذار گم شوم در تو

 

کس نيابد دگر نشانه ي من

 

روح سوزان و آه  مرطوبت

 

بوزد بر تن ترانه ي من

 

بگذار زين دريچه ي باز

 

خفته بر بال گرم رويا ها

 

همره روزها سفر گيرم

 

بگريزم ز مرز دنياها

 

..........

 

داني از زندگي چه مي خواهم

 

من تو باشم........تو..........پاي تا سر تو

 

زندگي هزار باره بود

 

بار ديگر تو...........بار ديگر تو

 

...........

 

آن چه در من نهفته دريا يي است

 

کي توان نهفتنم باشد

 

با تو زين سهمگين طوفان

 

کاش ياراي گفتنم باشد

 

...........

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

من به پايان دگر  نينديشم

 

که همين دوست داشتن زيباست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:14 توسط اشک یخی |



 

 

از درد بي کسي دارم يواش يواش زار ميزنم

 

از تو تموم قصه ها اسمتو فرياد ميزنم

 

ميخوام بگم دوست دارم عاشقتم تا آخرش

 

رسمش نبود که بي وفا منو کشتي از اولش

 

هيچي نخواستم غير تو و دوست داشتنت همين و بس

 

فکر نمي کردم که ميري من مي مونم تو اين قفس

 

رفتي و من با خاطر عطر تن تو زنده ام

 

رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود  که بي توام

 

تو اين قمار بي کسي تنها منم بازيگرش

 

بازيچه ي دست تو و بازيچه ي دست همه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:0 توسط اشک یخی |



 

 

 

بچه بودم نه ديگه منتظر زنگ بودم

نه ديگه واسه تو خيلي دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودي شبا زود خوابم مي برد

دل کوچيکم فقط غصه بازي رو مي خورد

بچه بودم چه قدر صاف و روون مي خنديدم

خوبيش اين بود که ازت نمي خوامت نمي شنيدم

بچه بودم همه مثل خودم بچه بودن

نرم و ساده مث خاکاي توي باغچه بودن

بچه بودم همه چي درست مي شد ، سخت نبود

هيچکي اندازه ي من اونروزا خوشبخت نبود

بچه بودم دلمو هنوز کسي نبرده بود

هنوزم خدا اونو دست خودم سپرده بود

بچه بودم قدرمو زمونه بيشتر مي دونست

قدر دلهاي کوچيکو از تو که بهتر مي دونست

بچه بودم کسي بيخود منو اذيت نمي کرد

مث تو ميون بازيا خيانت نمي کرد

بچه بودم کسي مثل تو باهام بد نمي شد

بي توجه از کنار رؤياهام رد نمي شد

بچه بودم عالمي بود آخه عاشق نبودم

از دس چشماي تو ، تو حسرت دق نبودم

بچه بودم بدون هيچ غصه اي رفتم شمال

لب دريا خونه هاي ماسه ي ، بوي بلال

بچه بودم توي قايق بي تو خيلي خوش گذشت

دنيا رو کاش مي دادم سالاي رفته بر مي گشت

بچه بودم خبر از خواهش و التماس نبود

لا به لاي دفترام ،‌ جز دو تا برگ ياس نبود

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد

جز تو هيچکي باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم انقدر از سادگيا دور نبودم

واسه گوش دادن به تو ، انقدر مجبور نبودم

بچه بودم دلم از هيچکسي ناراضي نبود

فکر و ذکرم پيش هيچ چيزي به جز بازي نبود

بچه بودم آسمون يه عالمه ستاره داشت

غصه مون هر چي که بود يه دنيا راه چاره داشت

بچه بودم و قهر و آشتيم روي هم لحظه نبود

اخم و دردم واسه حرفي که نمي ارزه نبود

بچه بودم قلباي تو دفترم حقيقي بود

روي دفتر خاطراتم عکس جوجه تيغي بود

بچه بودم چقدر شعراي خوب بلد بودم

کندن اسما رو رو درخت و چوب بلد بودم

بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود

اونروزا فکر دوريت ،‌ خبرم نکرده بود

بچه بودم روزاي هفته شبيه هم نبود

حواسم پهلوي اينکه چي بهت بگم نبود

بچه بودم شادي پر بود تو دل بادکنکم

آخر اون روزا کسي بود که بياد به کمکم

بچه بودم غروبا بوي غريبي نمي داد

کسي هديه به کسي ساعت جيبي نمي داد

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشيمون مي شدم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:31 توسط اشک یخی |



زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین ٫ خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

یک نفر در شب کام  ٫ یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم  عمرمان می گذرد

از سر تخت مراد  ٫ پای بر تخته ی تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم ٫ همگی همسفریم

تا ببینیم کجا باز کجا چشممان ....

بار دگر سوی هم باز شود

در جهانی که در ان راه ندارد اندوه

زندگی با همه ی معنی خویش از نو آغاز شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:49 توسط اشک یخی |



 

 

 

خدا مشتي خاك را برگرفت. مي‌خواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد، و ليلي پيش از آنكه با خبر شود، عاشق شد.

سالياني‌ست كه ليلي عشق مي‌ورزد. ليلي بايد عاشق باشد زيرا خداوند در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد، عاشق مي‌شود.

ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان.

خدا گفت:به دنيايتان مي‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است:عشق.

و هر كه عاشق‌تر آمد، نزديك‌تر است. پس، نزديك‌تر آييد. نزديك‌تر.

عشق، كمند من است. كمندي كه شما را پيش من مي‌آورد كمندم را بگيريد.

و ليلي كمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق، گفتگوست، گفتگو با من با من گفتگو كنيد.

و ليلي تمام كلمه‌هايش را به خدا داد. ليلي هم‌صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق، همان نام من است كه مشتي خاكم را به نور بدل مي‌كند، و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.

خدا به شيطان گفت:ليلي را سجده كن. شيطان غرور داشت، سجده نكرد.

گفت، من از آتشم و ليلي از گل است.

خدا گفت:سجده كن، زيرا من چيزي مي‌خواهم، من چيزي مي‌دانم كه تو نمي‌داني.

شيطان سجده نكرد، سركشي كرده و رانده شد و كينه ليلي را به دل گرفت.

شيطان قسم خورد كه ليلي را بي‌آبرو كند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد، اما گفت:نمي‌تواني، هرگز نمي‌تواني ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.

گمراهي‌اش را نمي‌تواني، حتي تا واپسين روز حيات.

شيطان مي‌داند ليلي همان است كه از فرشته‌ها بلاتر مي‌رود، پس مي‌كوشد بال ليلي را زخمي كند عمري است كه شيطان گرداگر ليلي مي‌گردد، دست‌هايش پر از حقارت و وسوسه است او بدنامي ليلي را مي‌خواهد بهانه بودنش تنها همين است مي‌خواهد قصه ليلي را به بي‌راهه كشد. نام ليلي رنج شيطان است. شيطان از شيوع ليلي مي‌ترسد ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:16 توسط اشک یخی |



 

زني هنگام بيرون آمدن از  خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد."

آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم

غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن  پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.

برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را  دعوت نکنيم؟

 دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟

اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:15 توسط اشک یخی |



 

 

من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه

 

در شهر يکي کس را هشيار نمي‌بينم

هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه

 

جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني

جان را چه خوشي باشد بي‌صحبت جانانه

 

هر گوشه يکي مستي دستي ز بر دستي

و آن ساقي هر هستي با ساغر شاهانه

 

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي

زين وقف به هشياران مسپار يکي دانه

 

اي لولي بربط زن تو مستتري يا من

اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه

 

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 

چون کشتي بي‌لنگر کژ مي‌شد و مژ مي‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 

گفتم ز کجايي تو تسخر زد و گفت اي جان

نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

 

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل

نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

 

گفتم که رفيقي کن با من که منم خويشت

گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه

 

من بي‌دل و دستارم در خانه خمارم

يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

 

در حلقه لنگاني مي‌بايد لنگيدن

اين پند ننوشيدي از خواجه عليانه

 

سرمست چنان خوبي کي کم بود از چوبي

برخاست فغان آخر از استن حنانه

 

شمس الحق تبريزي از خلق چه پرهيزي

اکنون که درافکندي صد فتنه فتانه

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:11 توسط اشک یخی |



 

 

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو

 

تو بگو بمون منم نمي رم از کنار تو

 

تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو

 

تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

 

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها

 

مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو

 

تو بگو خداکنه بارون بياد از آسمون

 

به خدا ميگم گريه کنه براي تو

 

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي

 

ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

 

کاش تموم نمي شد اين روزا اين خاطره ها

 

تو مي موندي واسه من   منم مي موندم واسه تو

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:55 توسط اشک یخی |



 

 

اگه قلبموشكستي به فداي يه نگاهت

 

اين منم چون گل پرپر كه نشستم سرراهت

 

اگه عاشقي يه درده كيه اين دردونديده؟

 

توبگوكدوم عاشق رنج دوري نكشيده؟

 

اگه عاشقي گناهه ماهمه غرق گناهيم

 

ميون اين همه ادم يه غريب وبي پناهيم

 

توببين به جرم عشقت پرپروازموبستند

 

تونديدي من مغروركه چه بي صداشكستم

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:45 توسط اشک یخی |



 

بسیار زیبا بود خصوصا" اینکه :
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ... عجله دارند بزرگ شوند و سپس...
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند و سپس ثروت خود را در
راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند که از حال غافل مي شوند. به طوري
که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده.
آن ها طوري زندگي مي کنند، انگار هيچ وقت نمي ميرند و جوري مي ميرند...
انگار هيچ وقت زنده نبودند
موفق باشید .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:51 توسط اشک یخی |



 

          عشق سخن گفتن با نگاه،اميد به رسيدن و ترس از نرسيدن است .عشق شوروشوق روح است .احساس قلب است . عشق

ديوانگي و مستي است  عشق خيالي است كه طعم شيرينش با به واقعيت پيوستن  از بين مي رود  عشق مانند كويري است كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو مي گذارد .عشق زماني است كه  تو رضايت اورا به رضايت خود ترجيح ميدهي ،

عشق زماني است كه  به چيزي جز او فكر نكني ،عشق ويران كردن خويش است وساختن ، دوست داشتن . عشق شيرهء كائنات و چكيدهء ذرات است . براي آنان كه عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست . عشق پيامي است  كه پرستو ها به سرزمين هاي ديگر ميبرند . وقتي عشق فرمان مي دهد ،مجال سر تسليم فررود مي آورد . اوج عشق ازادي است . عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است . عشق فراموش كردن نست بلكه بخشيدن است .عشق ديدن نست بلكه احساس كردن است .عشق كنار كشيدن و جا زدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است .

و............

عشق قشنگترين اشتباه زندگي است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:41 توسط اشک یخی |



 

آف جديد و زيبا

 

من می خوام همیشه عاشق بمونم به تو و چشمای روشنت قسم بـا تـرانـه هـای آفـتـابـی تـو مـی تـونـم بـه صـبـح فـردا بـرسـم ایـنـهـمـه خـاطـره رو چـیکار کـنیم نمی تونیم که از اونا بگذریم واژه شـروع شـعـر مـن تـوئـی بـیـا تـا آخـر خـط بـا هـم بـریـم واسه چی می خوای که تنهام بذاری چرا باید تو رو از یاد ببرم یادمه یه روز نشستی روبروم گفتی که محاله از تو بگذرم بیا با هم آسمونو طی کنیم تو به من یه فرصت تازه بده می دونم که چشمای عاشق تو راه و رسم عاشق

 

 

 

آف قشنگ و عاشقانه

روز گله ميره پيش خدا ميگه چرا همه گلها خار دارن ؟ خدا مي گه نه يه گلي هست که خار نداره ميگه کو صداش کن ببينمش ؟ خدا مي گه نه صداش نکن داره آف مي خونه.

 

 

 

 

آف و اس.ام.اس عاشقانه

عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم

 

 

 


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:49 توسط اشک یخی |



انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن پا عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاری

 

 

آف

دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد

 

 

 

 

اس ام اس عاشقانه

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

 

 

 

 


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:28 توسط اشک یخی |