کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا
بجز تو آشنايي من نمييابم
بجز تو تكيهگاه و همزباني من نميخواهم
مرا درياب
تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد
و ميداني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت سرا هستم
مرا درياب
كه من تنهاترين تنهاي بيسامان اين شهرم
مرا بنگر.. مرا درياب
قسم به راز چشمانم
به اقيانوس بيپايان رويايم
به رنگ زرد به رنگ بيوفاييها
به عشق پاك
به ايمانم
به چين صورت مادر
به دست خستهي بابا
به آه سرد تنهايي
به قلب مردهي زاغان
به درد كهنهي زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سينهي اسبم
اگر دستم بگيري و
از اين زندان رها سازي
برايت عاشقانه شعر خواهم گفت
همين يك قلب پاكم را
و روح بيقرارم را كه زندانيست
به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بيپناهم بر در زندان تنهايي روح خستهام خشكيد
مرا درياب
مرا درياب كه غمگينم
برای کشتن یک پروانه لازم نیست لهش کنی
فقط کافیه گلش رو ازش بگیری

خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مقلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها

برگشته ام تا بگویم هستم،نفس میکشم و زندگی خواهم کرد
کاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گام ها تقسيم کرد
کاش مي شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهيم کرد
کاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش مي شد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ کرد
کاش مي شد با خزان قلب ها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش مي شد در سکوت دشت شب
ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد،دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشيد
کاش مي شد مثل يک حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
کاش مي شد چادر شب را کشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوب ها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
کاش مي شد با محبت خانه ساخت
يک اطاقش را به مرواريد داد
کاش مي شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشيد داد
کاش مي شد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
کاش مي شد که دلي را شاد کرد
بر لب خشکيده اي يک غنچه کاشت
کاش مي شد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش مي شد مثل قوهاي سپيد
ازلب درياي مهرش آب خورد
کاش مي شد جاي اشعار بلند
بيت ها را ساده و زيبا کنم
کاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه ي رويا کنم
کاش مي شد با کلامي سرخ و سبز
يک دل غم ديده راتسکين دهم
کاش مي شد در طلوع ياس ها
به صنوبر يک سبد نسرين دهم
کاش مي شد با تمام حرفها
يک دريچه به صفا را واکنم
کاش مي شد در نهايت راه عشق
آن گل گمگشته را پيدا کنم

یادم آید : تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن،
آب، آیینه ی عشق گذران است ،
تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون
بردمت تــو گلخونه که نريزه روی سرت
تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت
نشکنی زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش ميشدی
اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدی
آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده
که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده
که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم
دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برايت
انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
با سلام خدمت تمام دوستان گلم ، آنهایی که در گرما و سرما،در خوشی و ناخوشی همیشه همراه و همدم شب های تنهایی من بودند کسانی که در سخت ترین شرایط باز هم منو فراموش نکردند و اکنون یک سال از اولین روزی که در این وبلاگ نوشتم می گذرد روز اولی که شروع به ساخت این وبلاگ کردم حسی عجیب داشتم کم کم به این احساس پاک عادت کردم حرف هایی از عشق گفتم و حرف هایی از غم دیگه به این واژه عادت کرده ام "عشق"شاید شما از این واژه خسته شده اید ولی آدمی بدون عشق هیچ است. عشق یعنی امید، زندگی ،موفقیت و عشق بدون سختی و مشققت ممکن نیست . اگر همراهی شما دوستان گلم نبود شاید اکنون به این موفقیعت بزرگ نمی رسیدم که جشن یک سالگی وبلاگ خودم را با همراهان همیشگی ام جشن بگیرم از همه شما دوستان گلم متشکرم.

كوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي كه در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند كه به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم هيچ كس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد كسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است كاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد كه روزي احساسي بميرد.
سالروز آغاز ولايت و امامت
آخرين سحاب رحمت و يگانه ذريه ذخيره دودمان آل طاها،
حضرت مهـدي مـوعـود (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــور تبريك و تهنيت باد.

مهديا!
جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.
يارا!
دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.
اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.
مولا جان بيا! ...
بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق
بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق
بگو اي سوخته اي بي رمق اي کوه خسته
بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شکسته
بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روي زخمات
بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات
بذار سر رو شونه ام گريه تر هام
از اون شب گريه طرف هق هق ..... بذار باور کنم يه تکيه گاهم.. براي غربت يک مرد عاشق
رها از خستگي هاي هميشه باورم کن
بذارتا خاليه سينه ام برات آغوووش باشه
برهنه از لباس غصه هاي دوروديرين
بذارتا بوسه هاي من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدي عاشق تر از عشق
چراغي با تو بود از جنس خورشيد کدوم طوفان چراغو زد روي سنگ..کتاب شعرو از تو دست تو دزديد
بگو اي مرد من اي مرد عاشق
کدوم شعرازين کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاييز زمستونو خبر کرد
بذارسرروي شونم گريه ترهام
از شعر گريه هاي طرف هق هق... بذار تا باور کنم يه تکيه گاهم...براي غربت يه مرد عاشق
تقدیم به بهترینم M



